سفارش تبلیغ
صبا ویژن
ورودبهاردرزمستان

روایت سید احمد خمینی از ورود امام به میهن
فرودگاه نمى توانست براى همیشه بسته بماند ... ما بلیت تهیه کردیم، در حدود 50 نفر ایرانى بودیم و 150 نفر هم خبرنگار خارجى با ما بودند که آمدیم به ایران. در ایران قرار شد که من اول پیاده شوم و وضع سالن را ببینم که چه جورى است. آمدم پایین و دیدم، و بعد با آقاى عمو [مرحوم آیت الله پسندیده برادر بزرگ حضرت امام ] برگشتیم به داخل هواپیما و به همراه امام پیاده شدم. باز به نکته‏اى باید اشاره کنم که از اهمیت بسزایى برخوردار است و آن این است که در توى هواپیما امام واقعاً آرام بودند

یادگار گرانقدر امام، مرحوم سید احمد خمینی، در باره خاطراتش از روز ورود امام به کشور در مصاحبه با مجله سروش اینگونه نقل می کند که: وقتى که شاه از ایران رفت خود امام به این فکر افتادند که به ایران بیایند و از طرفى ازاینکه امریکا و ایرانیهاى مقیم امریکا اصرار داشتند که آقا به ایران نیایند در جمع به این نتیجه رسیدیم که این عده ‏اى که در ایران فشار مى‏آوردند که امام نیایند، داراى روحیاتى هستند که مى‏خواهند قصه را به بختیار تمام کنند. امام تصمیم گرفتند که بیایند. یک هفته قبل از آمدن امام به ایران که درست خاطرم نیست یکشنبه بود یا پنجشنبه، امام اعلام کردند که به ایران مى‏آیم. به دنبال این قصه، بختیار فرودگاه را بست و گفت تا دو روز بسته است. امام گفتند: من روز سوم مى‏روم. دوباره فرودگاه را بست، دوباره امام گفتند: به محض اینکه باز شد مى‏رویم. نکت? مهم این است که در این بازى هیچ وقت امام بازنده نمى‏شدند؛ چرا؟ چون که فرودگاه نمى توانست براى همیشه بسته بماند و هر موقع که باز مى‏شد آن روز، روز ورود امام به ایران بود. بالاخره همین طور هم شد، ما بلیت تهیه کردیم، در حدود 50 نفر ایرانى بودیم و 150 نفر هم خبرنگار خارجى با ما بودند که آمدیم به ایران. در ایران قرار شد که من اول پیاده شوم و وضع سالن را ببینم که چه جورى است. آمدم پایین و دیدم، و بعد با آقاى عمو [مرحوم آیت الله پسندیده برادر بزرگ حضرت امام ] برگشتیم به داخل هواپیما و به همراه امام پیاده شدم. باز به نکته‏اى باید اشاره کنم که از اهمیت بسزایى برخوردار است و آن این است که در توى هواپیما امام واقعاً آرام بودند. هیچ گونه تشویشى نداشتند، حتى همان شب قبل از پرواز نماز شب و نماز صبح خود را خیلى به آرامى بر طبق معمول هر شب خودشان به جاى آوردند و استراحت مختصرى هم کردند تا اینکه سوار هواپیما شدیم و به ایران رسیدیم.

در فرودگاه مرحوم آیت‏ اللّه‏ طالقانى با آیت‏اللّه‏ منتظرى و سایر افرادى که آنجا بودند همه معتقد بودند به اینکه امام نباید به بهشت زهرا بروند، چون که راه بهشت زهرا خیلى شلوغ است و ما مى‏گفتیم اگر برویم به میان مردم عادى چه مى‏شود. ولى امام گفتند: خیر، من باید بروم بهشت زهرا. باید یادآور شویم که طرح رفتن به بهشت زهرا را امام خودشان وقتى در پاریس بودیم اعلام کردند. با وجود اصرار مستقبلین براى منصرف کردن امام از این تصمیم، ما عازم بهشت زهرا شدیم؛ چون امام خودشان چنین تصمیمى داشتند. به علت زیاد بودن تعداد ماشینهاى همراه در بین راه فقط چند بار مردم متوجه اتومبیلى که امام و من و راننده در آن قرار داشتیم شدند که ریختند و خیلى خطرناک شد. و وضع جورى شد که ماشین حرکت عادى نداشت تا اینکه اصلاً موتور ماشین سوخت و از آن پس دیگر این فشار جمعیت بود که اتومبیل را به هر جهت مى‏برد، حتى یک بار نزدیک بود ماشین توى جوى آب بیفتد. در همین حین هلیکوپترى آمد و امام و من سوار هلیکوپتر شدیم و از آنجا در نزدیکى قطعه هفده پیاده شدیم.

امام فاصله هلیکوپتر تا روى کرسى خطابه را راحت طى کردند. امام صحبت خودشان را ایراد کردند که همه مى‏دانید و بعد با آمبولانس از درِ بهشت زهرا خارج شده و ماشین به دست راست پیچید، پس از طى مسافتى در جاده به طرف قم باز به سمت راست پیچید و به داخل بیابان رفت و با سرعت زیادى جلو رفت، هلیکوپتر ما هم روى آمبولانس حرکت مى‏کرد. سریع خود را به آنجا رساندیم و امام را که از آمبولانس پیاده شده بود، سوار کردیم و تا جمعیت برسد از روى زمین بلند شدیم. مسأله‏اى که در این حال براى ما مطرح شد این بود که حالا کجا برویم. آیا به فرودگاه مهرآباد برویم؟ تصمیم بر این شد و رفتیم آنجا؛ ولى دیدیم هنوز جمعیت در فرودگاه و میدان آزادى موج مى‏زند. بنا شد برویم جلوى بیمارستان امام خمینى. توى هلیکوپتر من از امام پرسیدم حالتان چطور است. گفتند: هیچ خوب نیست. در نتیجه فشار جمعیت، امام حالشان بد شده بود.

وقتى که هلیکوپتر در محوطه بیمارستان فرود آمد، کارکنان بیمارستان به خیال اینکه بیمارى آورده‏اند به طرف هلیکوپتر دویدند. در این بین با امام روبه‏رو شدند که یک حالى شده بودند. نمى‏دانستند چه بکنند. یکى از دکترهاى بیمارستان ماشین خودش را که یک پژو بود آورد و ما توى آن نشستیم و رفتیم. یک ماشین جیپ هم که از خود دکترها و کارکنان بیمارستان بود به عنوان محافظ جلوى بیمارستان پارک کرده بود، از ماشین دکتر پیاده شدیم و با ماشین آقاى ناطق نورى به منزل دختر آقاى پسندیده رفتیم. شب هم از آنجا به مدرسه رفاه رفتیم که ساعت ده شب بود. امام خیلى خسته شده بودند. این قضیه ورود امام از پاریس به تهران بود.

در اینجا لازم مى‏دانم یک بار دیگر یادآورى کنم که تصمیم آمدن به تهران را فقط خود امام گرفتند و در حالى که تقریباً همه مخالفت مى‏کردند، امام گفتند: «نه» ما باید برویم ایران؛ و این چیزى بود که حتى از تهران هم به ما فشار آورده مى‏شد. یعنى همه مى‏ترسیدند که قصه چه مى‏شود ولى امام خودشان آمدند.(منبع: مجموعه آثار یادگار امام،ج1،ص129)

 



[ جمعه 92/11/18 ] [ 3:59 عصر ] [ سیاوش فرج الهی ] نظر